تبليغاتX
شكلات تلخ
Ufile Image Uploader

بن بست

دیگه هیچ جیز و هیچ کس آرومم نمیکنه،

حتی اونا که یه زمانی مسکن دردهام بودن حالا شدن سوهان روحم

همه دنیام شده سایه و روزنه های امیدم مسدود شدن

به انتها رسیدم ،

دلم میخواد از همه چیز و همه کس فرار کنم حتی از خودم

اما پاهام هم بستن

نه یارای رفتن دارم نه توان موندن

کاش برای منم تو این بن بست  مسقف راهی به سوی آسمون بود

 

حتی اگه از این تنگنا رها بشم ،آسمونی ندارم که به سمتش پر بکشم

به هر طرف نگاه می کنم حجم عظیمی از تاریکی احاطم کرده

کاش میتونستم نور را مهمون خونه دلم بکنم

اما زنگار دلم حتی تو مهمونی خورشید هم محو نمیشه

ای کاش باز هم زندگی برای من طعم شیرینی پیدا می کرد.

ای کاش .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط سمانه  | 

بی پاسخ

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

 

شايد زندگيم در جاي گمشده اي نوسان داشت

ومن انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را به هم ميزد

در پايان همه روياها، در سايه بهتي فرومي رفت.

من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام،

گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگيم صدايي بي پاسخ نبود؟

 

در اتاقي بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

 

در تاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بودم،

پس من كجا بودم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاقي بي روزن انعكاسي نوسان داشت

 

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بودم

 

                                                                                  سهراب سپهری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت   توسط سمانه  | 

پناه

حسوديم ميشه به آسمون

هر وقت بخواد اشك مي ريزه

بدون اينكه از اطرافش خجالت بكشه

خيالش راحته كه زمين هميشه پناه درداش و پذيراي اشك هاشه

اما ما چي؟

من و تو

كسي را داريم كه هميشه پناهمون باشه؟

يه آغوش هميشگي براي گريه كردن و گاهي پنهان شدن

من كه داشتم اما

 گمش كردم تو هجوم سايه هام

گمش كردم ميون اينهمه لذت بي رنگ مادي

يا شايد فكر كردم ميشه  يكي از خودمونو جايگزينش كنم

اما ..........

دلم واسه اينكه حسش كنم تنگ شده.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط سمانه  | 

وهم سبز

تمام روز در آينه گريه مي كردم

بهار، پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پيله تنهايي ام نميگنجيد  و

 بوي تاج كاغذيم فضاي آن قلمرو بي آفتاب را آلوده كرده بود

نمي توانستم،ديگر نمي توانستم

صداي پايم از انكار راه برمي خاست

و يٲسم از صبوري روحم وسيع تر شده بود

و آن بهار و آن وهم  سبز رنگ كه بر دريچه گذر داشت

با دلم مي گفت

"نگاه كن،تو هيچ گاه پيش نرفتي،تو فرو رفتي"

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط سمانه  | 

زن

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است.

                                                                                                                                          دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سمانه  | 

سخنی از ملاصدرا

ملاصدرا می گوید:

 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر،

محتاجان برادری را برادر می شود،

عقیمان را طفل می شود،

ناامیدان را امید می شود،

گمگشتگان را راه می شود،

در تاریکی ماندگان را نور می شود،

رزمندگان را شمشیر می شود،

پیران را عصا می شود،

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟


 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط سمانه  | 

عید

 

تو خونه تكوني عيد همه چيزو همه جا يادمون بود به جز

دلمون،افكاروعقايدمون و حتي احساسمون كه خيلي وقته غبار گرفتن

خنده هامون بوي غم ميده،

چشمامون دروغ ميگه،

دوستيامون بي رنگ شده

انگار همه چيز زنگار گرفته.

 

يادمون باشه كه فقط ديوار اتاقمون نيست كه بايد رنگ بشه،

دلامونم محتاج نو شدن و رنگ شدنه.

 


 امیدوارم سال موفق و پربرکتی داشته باشیم.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت   توسط سمانه  | 

عاشقانه

بیتوته کوتاهی ست جهان

در فاصله گناه و دوزخ

خورشید

همچون دشنامی برمی آید

و روز

شرمساری جبران ناپذیری است

آه

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

درخت،

جهل معصيت بار نياكان است

و نسيم

وسوسه اي نابكار.

مهتاب پاييزي

كفري ست كه جهان را مي آلايد.

چيزي بگوي

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چيزي بگوي.

عشق

رطوبت چندش انگيز پلشتي ست

و آسمان

سر پناهي تا به خاك بنشيني

و بر سرنوشت خويش

گريه ساز كني.

آه،

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی،هرچه باشد.

خامش منشين

خدا را،

پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

از عشق

چيزي بگوي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت   توسط سمانه  | 

آشتی

پاهامو رو ماسه هاي كنار ساحل مي كشم،آرومو تند،

همراه با طنين بي قرار موج ها

تنهام و نيمه خيس.

فرياد ميزنمو صدام ميون غرش دريا گم ميشه

دريا كف آلود هجوم مياره سمتم

ميخوام نا آسودگي روحمو با آشفتگي دريا پيوند بزنم.

اما ........

غرش روشن رعد سر جام ميخكوبم مي كنه

سرمو بلند ميكنم،انگار تازه يادم افتاده بالاتر از منم چيزي هست

منو ديد ؟!!

يا من ديدمش؟!

نميدونم اون بود كه منو از دهن دريا كشيد بيرون  يا خودم !

مي ايستم و دستامو ميگيرم مقابل صورتم

صداش ميزنم.

اين بار اومدم تا زلالي روحمو با نيلي آسمونش گره بزنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت   توسط سمانه  | 

دریافت

 در حباب كوچك

روشنايي خود را مي فرسود

ناگهان پنجره پر شد از شب

شب سرشار از انبوه صداهاي تهي

شب مسموم از هُرم زهرآلود تنفس ها

شب ........

گوش دادم

در خيابان وحشت زده تاريك

يك نفر گويي قلبش را

مثل حجمي فاسد

زير پا له كرد

در خيابان وحشت زده تاريك

يك ستاره تركيد

گوش دادم .....

نبضم از طغيان خون متورم بود

و تنم از وسوسه متلاشي گشتن

داشتم با همه جنبش هايم

مثل آبي راكد

ته نشين مي شدم آرام آرام

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط سمانه  |